خرید بک لینک
جابجایی محل کارم و سوسوی اینکه بالاخره راضی میشن که برم یا نه؟! اینکه آیا جای نوین قراره خوب باشه یا نه؟این دو هفته انتظارم و سوسوی اینکه بالاخره مهمون کوچولوی ما قراره بیاد یا نه؟سو سوی اینکه بالاخره من یه مادرم یا نه؟ اگر نه فرایند رفتنش قراره چه طوری باشه... اگر بله، همزمانی جابجایی محل کار و این فرایند مادر شدن رو آیا از پسش برمیام یانه... زندگی رو هوای ز... و اون شوهر بی مسئولیتش و رنج و درد های م... بچه کوچولو چه گناهی کرده آخه... اینکه زندگی شون چی میشه؟ آیا شوهرش میره سرکار یا نه؟...همهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا کوشکی تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 15:25

سلام به وبلاگ عزیزم که همیشه برام مثل یه پناهگاه امن بودهمن محل کارم رو عوض کردم بالاخره و با یه مدیر خیلی مهربون کار میکنم که هر روز خدا رو بابتش شاکرم اما خب هنوز اینجا زیاد کار نیست و من از این بابت ناراحتم. دوست دارم بهم خیلی کار بدن اما خب نمیدن:( دوست دارم زود زود بهم مدرک بدن اما خب نمیدن البته حق هم دارن چون بالاخره من تحربه ای ندارم و میترسن اما نمیدونن من با این دوره هایی که رفتم واقعا خوب بلدم. ر... میگه عجله نکن. اما خب من میگم اگر خدا بخواد ممکنه چند ماه دیگه برم مرخصی. دوست دارم یکادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا کوشکی تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 15:25

فکر نمیکردم روزهای بارداریم اینجور بگذره؟

هر روز صبح از خواب بیدار میشم میگم ااا خواب نیست چرا؟!! چرا من از این خواب بیدار نمیشم؟

خواب

فکر نمیکردم ر...ی که اینقدر منو دوست داشت اینقدر ازم دور باشه و اینقدر براش مهم نباشم؟!...

اینقدری غمگینم‌ که حتی همکار تازهم که هیچ صنمی باهاش ندارم یه جمله میگه من اشک تو چشام جمع میشه و انگار که لبریزم و با هرچی اشکم درمیاد و این خجالت زده م میکنه...

برچسب: نویسنده: سینا کوشکی تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 15:25

بالاخره منم مادر شدم:)دختر کوچولوی ناز من ۸ خرداد بدنیا اومد و خانواده ما شد سه نفره:) واقعیتش مادر بودن سخته مخصوصا که تجربه اول باشه و بچه اول. مسئولیت سختی آدم داره اما خب کم کم انگار که آدم باهاش کنار میاد و قلق بچه داری دستش میاد. فعلا که قسمت سخت ماجرا برا من بی خوابیش هست:)) هرچند اکثر وقتها دلم برا زمانهای دوتایی مون تنگ‌ میشه اما خب میدونم که اولش اینجوریه و‌کم‌کم عادت میکنم به سه نفره شدنمون.دخترم یه دختر ناز و باهوش و‌کنجکاوه که‌ همش با چشماش همه‌چی رو اسکن میکنه :)) و اگر حالش خوب بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا کوشکی تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 15:25

من رفتم خونه جدید و این دیگه آخرین پست من تو این خونه قشنگم هست. اینجا برام خیلی خیلی عزیزه... از اول دانشجویی م تا آخرش اینجا بودم با تمام بالا پایین های زندگی... جوونی م اینجا بودم :)) حالا رفتم خونه جدید. امیدوارم خونه جدیدم هم برام قشنگ و پر از خاطره های خوب باشه:)

پ.ن.

# خوبی ، بدی از من دیدین به بزرگی خودتون ببخشید :)

برچسب: نویسنده: سینا کوشکی تاريخ: دوشنبه 24 ارديبهشت 1403 ساعت: 14:30

همه دیگه شروع کردن به حمله که بچه بیارین دیگه! از مامان خودم بگیر تا برادرشوهر که زنگ میزنه به ر... و کلی نصیحتش میکنه! اما هیچکس از دل آدم خبر نداره که. اینها که مثل من فکر نمیکنن. اونا فقط گویا به گذر زمان و بالا رفتن سن ما فکر میکنن که البته درست هم هست اما من علاوه بر گذر زمان به کیفیت پدر و مادر بودن هم فکر میکنم. من که خودم با خودم معلوم نیست چند چندم و پر از بلاتکلیفی. از طرفی ر... آدم به شدت استرسی هست. هرچند نسبت به اوایل ازدواج خیلی خیلی بهتر شده اما همچنان آدمی هست که تو بحران ها کمی مدیریت براش سخته. بهش میگه ر... بچه پر از بحرانهای ریز و درشته. از حاملگی ش بگیر تا بچه بزرگ بشه. مخصوصا بچه اول که آدم اصلا تجربه نداره. میگم ببین مثلا من یه چیزیم بشه تو باید مدیریت کنی نه اینکه بهم بریزی. خب طبق معمول اینا رو بهش میگم به جای حل مساله، صورت مساله رو پاک میکنه و میگه کسی زورمون نکرده نیاریم! دوست دارم بهم بگه من خودم سرچ میکنم میرم یه مشاوری جایی که این مساله رو حلش کنم....پ.ن# امروز که وسط خنده و شوخی تجربه رانندگی م رو برای بچه ها تعریف میکردم که من چه ریلکس کم مونده بود بزنم به یه ماشین و ر... هم حرص میخورد. یهو گلی برگشت گفت میتونم شوهر ف... رو تصور کنم که چه جوری میشه! اون هم دفاع پروپزال من بود و هم دفاع من. برگشت گفت بچه ها سر دفاع پروپزال ف... ، ف... خودش استرس نداشت اما شوهرش اینقدر استرس داشت که من رفتم بهش گفتم آقا ر... شما آروم باشید چیزی نیست که! ادامه داد که سر دفاع دکتراش هم اینجوری بود هرچند بهتر شده بود. دیگه منم با خنده گفتم آره استرسیه خیلی و رد شد بحث. اما خب الان من چندساله به ر... میگم تو این حوزه نیاز داری خودتو بهبود بدی اوایل که خیلی قبولادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا کوشکی تاريخ: چهارشنبه 16 اسفند 1402 ساعت: 13:57

من به خودم قول میدم که فقط ۶ ماه دیگه میتونم اینجا عمرم رو تلف کنم و بعد ۶ ماه سنگ از آسمون بباره، از گرسنگی بمیرم، از استرس و فشارهای کاری جاهای دیگه له بشم، هرچه قدر بقیه برن رومنبر و بگن اینجا خوبه استرس نداره و .... مجبورم مجبورم مجبورم که این فشل آباد رو ترککنم. مجبوری ف... مجبور. باید این کار رو بکنی.باید دلت برا خودت بسوزه باید کار درست رو انتخاب کنی نه تنبلی و فشلی رو...پ.ن.@ خدای مهربونم من تنها تنها فقط از خودت میتونم کمک بخوام.کمک م کن حس خوب به خودم رو پیدا کنم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا کوشکی تاريخ: چهارشنبه 16 اسفند 1402 ساعت: 13:57

بله بالاخره بنده در سن ۳۳ سالگی گواهینامه گرفتم:) امروز برای بار دوم رفتم آزمون و قبول شدم، هفته پیش هم خیلی خوب بودم اما چون ممنوعیت نگفتم رد شدم :))همه اینها رو مدیون ر... هستم که با همراهی بی نظیر و تشویق ش باعث شد اینجوری زود قبول بشم:) با تمام داد و بیدادهامون تو ماشین:))) ، با اینکه به ماشین روزای اول تمرین، آسیب زدم اما بازم همش همراهمیم کرد و منو میبرد تمرین حتی مرخصی میگرفت. من همش میگفتم اسیرت کردم اما اون میگفت این چه حرفیه و با صبوری همراهیم کرد:) پ.ن.# یعنی تمرینای روز اول مون خیلی خنده دار بود. دعوامون میشد من میگفتم دیگه با تو نمیام تمرین :)) اونم میگفت منم دیگه نمیام:))) # فقط منتظرم گواهینامه بیاد و آهنگ بلند بذارم تو ماشین رانندگی کنم:)) دل ما جوونه سنمون رو نبینین :)) آی بدش میاد ر.. از این کاراا :)) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا کوشکی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1402 ساعت: 17:54

وقتی که نمیتونم حرف دلمو بزنم. وقتی که این تفاوتمون اینقدری برام بزرگ شده که خیلی وقتها حس از دست رفتن بهم دست میده عصبی میشم و بهونه گیری میکنم و سر چیزهایی که دردم نیستند ناراحتی میکنم. نه تقصیر اونه، نه تقصیر من... اما هر دو اذیتیم. شاید من خیلی بیشتر... من واقعا شادی کردن و رقصیدن (از نظر خیلی مذهبیا مذمومه) تو دلم مونده!! من واقعا تخلیه هیجان و شادی و جیغ و هورا تو دلمه!! اینه که الان سر اینکه شرایطم جور نیست که بتونم عروسی برم ناراحتم. نه اینکه تو عروسیا هم فعال باشم ها، نه اصلا! فقط دوست دارم یه جا بشینم و شادی رو تماشا کنم. من عقده شادی و رقص تو خونه رو دارم نه بیرون! چون تو خونه این مساله تامین نیست. هر عروسی برای من حکم گنج ( ر.. بفهمه میگه چه قدر چیپ :)) رو داره:) و وقتی نمیتونم برم حس بدی بهم دست میده...پ.ن.# ما میتونستیم تمام لحظات باهم بودنمون روتبدیل به یه عروسی شاد دو نفره بکنیم اما خب نمیشه!# اگر میدونستم پنجشنبه وجمعه در حین تمیزکاری خونه قراره باهم شادی کنیم و بخونیم و برقصیم، عمرا اگه غم دلمو میگرفت که چرا مرخصی ندارم و بلیط گیرم نیومد که برم عروسی یه فامیل دور.... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا کوشکی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1402 ساعت: 17:54

این حق من نبود، این، نتیجه اینهمه تلاش و درس خوندن من نبود....خدایا دنیا و آخرتم داره از دستم میره، خودت از فضل خودت بهم یه عنایتی کن...نا امیدی از رحمت گناه کبیره هست اما من دیگه فکر کنم دچارش شدم. حس میکنم کلا اون دنیا و مردن رو فراموش کردم. خیلی وقتها که اصلا یادم نیست. بعضی وقتها هم که یادم میاد انگار که باور نمیکنم قراره منم یه روزی بمیرم! اگر از اعمالم نمیترسیدم، بعضی وقتا دوست دارم بمیرم! فقط فکر خانواده م که ممکنه مرگ من چه طوری آزارشون بده اذیتم میکنه. بعضی وقتا که تصور میکنم اگر اتفاقی برای من بیافته، مامان، آقاجون، ز... و اب... بدجور اذیت میشن، بقیه خانواده م هم اذیت میشن اما این ۴ نفر شاید خیلی آسیب ببینن. ر... رو فکر نکنم . ر... کلا زود فراموش میکنه! ر... کلا از فانتزی بازی بدش میاد از اینایی نمیشه که سالها به یاد من باشه:) خودش میگه! میگه آدم وقتی زنده ست قدر همو بدونه وقتی طرف مرده به حالش چه فرقی داره به یادش باشی یا نه.حس خوبی ندارم، ما بلد نیستیم درست و حسابی تفریح کنیم، همه چی رو گره میزنیم به امور مالی، ر... به قول خودش از کارهای فانتزی خوشش نمیاد. از کافه رفتن و پول برای نوشیدنی های کافی شاپ دادن بدش میاد، از کنسرت رفتن بدش میاد، از سینما و فیلمای طنز خزش بدش میاد. از سورپرایز کردن بدش میاد، از رستوران رفتن بدش میاد، از سالگرد گرفتن و آتلیه رفتن بدش میاد ...همه اینا به نظر اون فانتزی ن. اما من چه کنم که اینا رو دوست دارم....پ.ن.* هی دارم بهش فرصت میدم اما اون داره عادت میکنه. فکر میکنه که اینقدر مراعاتش کردم و چیزی نگفتم یعنی برام مساله نیست. فکر میکنه هیچ کادویی هم تو زندگی نباشه ف... چیزیش نمیشه اما داره اشتباه بنیادی میکنه. من برام خیلی مساله هست، خیلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا کوشکی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1402 ساعت: 19:01

ذهنم درگیره، شدید، درگیرم، نارحتم، دلگیرم، هوووم...؟ دیگه چی؟ نمیدونم هرچی هست خوب نیستم. شاید که از اینجاست و اعصابم به اینجا نمیکشه، شاید از بی عدالتی دنیاست، شاید از هم از دست خودم ناراحتم از اینکه چرا اینقدر قوی نیستم که خودمو با بقیه مقایسه نکنم....

پ.ن.

#الحمد لالله علی کل حال...

برچسب: نویسنده: سینا کوشکی تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1402 ساعت: 12:27

پارسال این موقع، نه مقاله داشتم، نه جواب گرفته بودم، نه پایان نامه ای و نه پس اندازی....اما امسال مقاله اولم چاپ شده و مقاله دومم در حال داوریه، ران هام جواب دادن و تموم شدن، پایان نامه نوشتم و دفاع کردم و یه پس اندازی جمع کردیم به لطف خدا...سال بعد این موقع چه جوریه؟پ.ن.# اللهم عجل لولیک الفرج،# مشهد که بودم یاد همه دوستانی رو کردم که از اینجا بازدید میکنن....#من اگه بودم سال رو از پاییز تا پاییز میگرفتم. کلا تو ذهنم همیشه دستاوردهام رو از پاییز تا پاییز حساب میکنم :)# خدایا خودت کمک مون کن، بهمون توان بده، راه رو نشون بده، بهمون آرامش و صبر بده برای رسیدن به خوب ها ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا کوشکی تاريخ: يکشنبه 21 آبان 1402 ساعت: 13:02

خب دفاع کردم اما هنوز راحت نشدم! چرا؟ چون ددلاین ریوایز مقاله تا دو هفته قبل دفاع بود و من به خاطر دفاع ازشون تا آخر این ماه مهلت گرفتم. ژورنال خیلی خوبیه از طرفی خسته خسته خسته م که بتونم روش کار کنم چون تا خودمو برسونم به دفاع خیلی فشرده کار کردم، از طرفی هم حیف م میاد که از دستش بدم و استرسی شدم که تا هفته بعد نمیتونم برسونم...مودم به شدت پایینه، در حدی که دو شبه به بهانه های مختلف هر شب اشکم دراومده :)) و خجالتم میکشم از ر...:)))نمیدونم این حال روحی داغونم، پوچی بعد دفاع هست یا خود واقعیم اینه یا خستگی جسمی و استرس و اضطراب هایی که کشیدم و مقطعیه؟... هرچی هست آزار دهنده هست و امیدوارم که مورد آخر باشه و زود تموم بشه این حالم...پ.ن.@ م.. اینا اومده بودن دفاع م و من شب قبلش کلا تا صبح نخوابیدم و خیلی بداخلاقی کردم باهاشون... همش عذاب وجدان دارم، خیلی هم عذاب وجدان دارم...@ ر... اون شب به خاطر سوتفاهمی که پیش اومده بود ناراحت بود و من چه قدر از دستش و از اینکه یه کلمه همون اول به زبون نمیاره که چشه چه قدر ناراحت شدم ... گویا مشکل از منه که نمیتونه بگه! البته اون فکر میکنه، منم فکر میکنم که مشکل از اونه. این وسط چرا چیزی نیست فوری تشخیص بده مشکل از کیه:))@ دوست دارم مثل ساختمون بودم کلا خودمو میکوبیدم از اول میساختمش :) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا کوشکی تاريخ: شنبه 29 مهر 1402 ساعت: 23:43

سلام بر آل یاسین؛سلام بر تو اى دعوت كننده به خدا و عارف به آیاتش؛سلام بر تو اى واسطه خدا و سرپرست دین او؛سلام بر تو اى خلیفه خدا و یاور حق او؛سلام بر تو اى حجت خدا و راهنماى ارادهاش؛اللهم عجل لولیک الفرج والعافیِة و النصر و جعلنا من خیر اعوانه و انصاره و شیعته و المستشهدین بین یدیه.........................................امام حسین هنوز هم مظلوم است چون وقتی خورشید، عصر عاشورا را غروب کرد،او هم می رود... تا سال بعد!...تا یاد بعد!.........................................خداوندا تو می دانی که من دلواپس فردای خود هستم! مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را ؛ مبادا گم کنم اهداف زیبا را ؛ مبادا جا بمانم از قطار موهبت هایت ؛ خداوندا مرا مگذار تنها............................................زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماستهركسي نغمه خود خواند و از صحنه رودصحنه پيوسته به جاستخرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا کوشکی تاريخ: شنبه 29 مهر 1402 ساعت: 23:43

دیشب به ر... گفتم، تو صبح خودت برو، من میخوام خودم برم بلکه یکم بیشتر بخوابم و تو شرکت خوابم نیاد. این چند روزه خیلی خیلی خوابم میاد صبحها اصلا کلافه شده بودم از دست خودم. دیشب گفتم بیخیال مرخصی و پول اسنپ بشم و فردا دیر برم، بلکه ببینم این خواب اومدنم رفع میشه؟!صبح دیرتر بیدار شدم و بماند که کلی طول کشید اسنپ گیر بیاد و با یه عالمه پول کرایه، خودمو رسوندم شرکت. اما اصلا رو مود نبودم، از طرفی خستگی های نوشتن پایان نامه و سابمیت مقاله و خواب الودگی غیر عادی این چند روزه، از طرف دیگه نارضایتی از شرایط خودم که چرا به جایی نرسیدم:)) و از طرف دیگه ناراحتی ناشی از بردن اجاره خونمون که دیشب صاحبخونه بهمون گفت و مسائل مالی باعث شده بود حوصله نداشته باشم اصلا... تا نشستم پشت سیستم دیدم خدایا اصلا مغزم هنگه و وقتتم تنگ باید حتما گزارش رو بنویسم. دیگه بدتر شدم!زنگ زدم به ر... با ناراحتی و استیصال تمام... اولش چشام اشکی بود اما آخرش که ازش خداحافظی کردم، لبام خندون بود!پ.ن.@ نوشتم که بماند به یادگار @ اینکه میبینم هرلحظه به فکر رشد خودشه بال درمیارم@ دیروز درخواست دفاع تو سیستم زدم اما هنوز خیلی مونده از پایان نامه، امیدوارم برسم تموم کنم. برق خوشحالی تو چشماش پیدا بود... بمیرم براش. اول ازدواجمون افتاد با این دوره پرچالش دکترای من... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا کوشکی تاريخ: يکشنبه 26 شهريور 1402 ساعت: 23:31

صفحه بندی