سلام به وبلاگ عزیزم که همیشه برام مثل یه پناهگاه امن بوده
من محل کارم رو عوض کردم بالاخره و با یه مدیر خیلی مهربون کار میکنم که هر روز خدا رو بابتش شاکرم اما خب هنوز اینجا زیاد کار نیست و من از این بابت ناراحتم. دوست دارم بهم خیلی کار بدن اما خب نمیدن:( دوست دارم زود زود بهم مدرک بدن اما خب نمیدن البته حق هم دارن چون بالاخره من تحربه ای ندارم و میترسن اما نمیدونن من با این دوره هایی که رفتم واقعا خوب بلدم. ر... میگه عجله نکن. اما خب من میگم اگر خدا بخواد ممکنه چند ماه دیگه برم مرخصی. دوست دارم یکم درگیر بشم قبل مرخصی رفتن
ر... یه مریضی سختی گرفت از شهریور که خدا بهمون رحم کرد واقعا که اتفاق بدتری نیافتاد. و چه روزهای سختی بود من، تنها، تو این شهر غریب، همسر مریضم رو که حتی نمیتونست به درستی راه بره، هی این دکتر اون دکتر میبردم... چه روزهایی بود؟.. چندبار فکر کردم دیگه دارم ر... رو از دست میدم و فقط خدا میدونه اون لحظات چی کشیدم؟..
الان مریضیش ممکنه تا حدود یک سال طول بکشه. الان سرکار نمیره و معلوم نیست کی دوباره بتونه برگرده به روتین زندگی و سرکار؟ قرار بود اونم کارش رو عوض کنه که با این اتفاق فعلا منتفی هست... این قضیه منو واقعا میترسونه و واقعا افسردم کرده... نمیشه به خودش هم چیزی گفت چون کوچکترین تنشی باعث میشه سردردش برگرده و از پا می افته.. به مدت واقعا افسرده شدم از این اتفاق هایی که افتاد ولی بعد با خودم فکر کردم دیدم چه قدر از خدا دور شده بودم. با خودم فکر کردم دیدم همه چی دست خداست... اون اگر بخواد میتونه این یک سال تاخیر زندگی ما رو جبران کنه. همه چی دست اونه... میتونه با یه پیشنهاد شغلی خوب و .. همه چی رو درست کنه. یکم دیگه آروم شدم به لطف خدا... امیدوارم شیطان این فکر و آرامش رو ازم نگیره...
من دوباره قراره مامان بشم البته خب باز چون یه تجربه تلخی داشتم در این مورد نمیتونم بهش دل ببندم. امیدوارم که به خوبی و خوشی پیش بره و بتونم خودمو یه مامان تصور کنم. امیدوارم به خاطر قرار گرفتن در این شرایط سختی که بابت مریضی ر... پیش اومد، مشکلی براش پیش نیومده باشه... خب این مهمون کوچولو حسابی بدنم رو بهم ریخته و حالم خیلی بده نه میتونم چیزی بخورم نه کاری بکنم، سرکار رو هم به زور میرم.
روزهای سختی رو داریم میگذرونیم. هم من و هم ر... دوتامون هم مریض! نه من میتونم برا اون کاری کنم نه اون میتونه برا من کاری بکنه. انگار که هرکدوممون فقط باید حواسمون باشه از پس خودمون بربیایم. از طرفی از دست ر... ناراحتم سر بعضی اتفاقاتی که تو دوران مریضیش بین من و بعضی اطرافیان رخ داد. حس میکنم من اولویت ر... نیستم و حس دیده نشدن اینکه من چه قدر نابود شدم و زحمت کشیدم اذیتم میکنه. اما خب قول داده وقتی خوب شد این مساله رو با کمک مشاور حلش کنیم.. با خودم میگم این کوچولوی من هم شانس نداره که تو این دوران قراره مهمون ما بشه:))
پ.ن.
# خدایا خودت کمک م کن... من واقعا نمیتونم کار خاصی برای این کوچولو بکنم. کمکم کن حالم بهتر بشه...
برچسب:
نویسنده: سینا کوشکی